رد پاي تنهايي |
!!!...خدایی که مرا دوست داشت گمراهم کرد ولی من اکنون در جهنم هنوز هم خدایم را دوست دارم |
سلام به دوستای خوبم بعد از مدت ها دوباره اومدم دوباره مجبورین تحملم کنین درسته خیلی وقته عید تموم شده ولی عیدتون مبارک امیدوارم امسال سال شادی براتون باشه واسه من که اصلآ نیست بیاد ضد حال یعنی ... تنها بودم تو رسیدی گفتی ما شبیم بهتره دیگه تنها نبودم شاد بودم اما... اما بعد از مدتی سر قرار نیومدی یه روز داشتم دنبالت میگشتم . به تنهای دیگه ای رسیدم گفتم چرا تنهایی ؟ گفت : یارم نیومده با هم بودیم که یهو بلند شد و با خوش حالی گفت اومد وقتی برگشتم تو رو دیدم . . . منتظر نظرای قشنگتون هستم ... +نوشته هايي در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:57 توسط نگار | دختری در باد ايستاده است گيسوانش در باد چون موج ميرقصد در دلش شوری است غوغايی است دختری در برابر باد بر دو راهی بودن و هستن ايستاده است در دلش اميد پر خشم با اشکهايی به رنگ دريا با فريادی به سعت خشم در انتظار فردا ايستاده است...
خوب دوستای خوبم چند روز بیشتر به عید نمونده شاید این آخرین آپم تو سال ۸۵ باشه ولی اگه تونستم حتمآ آپ می کنم بگذره منم سعی می کنم از سال جدید آپ های خوب خوب و خوش حال کننده بکنم پس خداحافظ تا سال دیگه البته شاید دوباره آپ کردماااااااا +نوشته هايي در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:41 توسط نگار | از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام . آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست ؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم . شبی - شاید امشب - زیر نور یک واژه خواهم نشست نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت . و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت : پایان
زندگي مرگ است و مرگ هم زندگي پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي
+نوشته هايي در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:40 توسط نگار |
تاحالا دل تنگ کسي شدي؟ اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم ازبدترين نوعش؟
بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه.
اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
+نوشته هايي در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:29 توسط نگار | سلام به دوستای خوب خودم امروزم یه روزه مثل همه ی روزای دیگه ولی واسه من یه روز معمولی نیست ... امروز روزیه که من پا به این دنیا گذاشتم ... روزی که متولد شدم ... هیچی از اون روز یادم نیست ولی اینو می دونم که با چشمای گریون اومدم ... همه خوش حال بودن ولی من گریه می کردم ... هیشکی از خودش نپرسید چرا ؟ ... همه ساده از من گذشتن ... ولی من از همون موقع می دونستم که به چه دنیای نامردی اومدم ... به هر حال امروز زوره منه و منم خوش حالم و خودم به خودم می گم :
کادوهاتون رو بذارین اون جا برمی دارم +نوشته هايي در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:56 توسط نگار | کابوس تورا فراموش خواهم کرد .....
حس غریبی داشتم از آن روز سر بر شانه هایم نهادی نگاهی انداختی ..... خندیدی .....
من گریستم ...... فریاد بر آوردی...... سکوت کردم.....!
کوله باری از درد ..... خسته از زمانه ..... آدم ها ..... حتی خودت !
به چشمانم خیره شدی ..... چشمکی زدی ....... دیوانه کردی مرا ..... دوباره
خندیدی اینبار من نیز خندیدم ...... دستانم را به چشمانت هدیه کردم ..... بوسیدی ..... گریه کردم .....
تو نیز گریستی ........ دقایقی گذشت ...... در آعوش تو آرام گرفتم ......
لحظه ای سکوت میان من و تو غوغایی کرد ....... تا به خود آمدم با هم رفته بودیم ......
نامت را پرسیدم ......از دل ..... از همین آدم ها ...... همه گفتند ...... تنهایی .....!
دیگر میدانم که خیلی تنهایم ...... خیلی
+نوشته هايي در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:19 توسط نگار | بي تو هر شب غمتو به خلوت خودم ميبردم خبري از تو نبود و لحظه ها رو ميشمردم وقتي شب سحر ميشد به بيقراري خودمو به دست گريه مي سپردم گله و شكايتي از تو به لب نمي آوردم تو به ياد من نبودي اما من واست ميمردم من تو رو از تو ميخواستم كه به عشقت در دنيا رو به روي خود ببندم تو منو مثل يه بازيچه ميخواستي كه واست گريه كنم واست بخندم اما من واست ميمردم واست ميمردم يه شبي بي تو تو دفترچه قلبم اونجا كه آخر عشق و سرگذشته زير اسم خودمون واست نوشتم راست ميگي كه اون گذشته ها گذشته تو منو با دريا دريا اشك چشمام نميخواستي آخه تو بيشتر از اون گريه من گريه ميخواستي تو منو مثل يه بازيچه مي خواستي اما من واست ميمردم +نوشته هايي در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 17:55 توسط نگار | سلام اول از هم می خوام ولنتاین رو به همه ی دوستای خوبم تبریک بگم خوب همه می دونن که ولنتاین چه روزیه پس نیازی به گفتن نداره ولی من می خوام یکم بیشتر توضیح بدم روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند… هدایای این روز معمولا شكلات ها ي فانتزي کارتهای نقاشی شده( این هم همون کارت پستال بوده)،
طلا جواهرات سنگهای قیمتی عروسکهایی به شکل قلب و خرسهای کوچک و این قبیل کادوهاست…
دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه می دهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند (البته به
غیر از ایران که همه در موقع مرگ هم فقط به فکر همدیگر می افتند) در تاریخ کلیسای کاتولیک 3 نفر
هستند که ولنتاین یا ولنتاینوس نام داشته اند و درباره تاریخچه ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که به
چند مورد از آنها اشاره میکنم… یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان
کلودیوس دوم امپراطور روم بود، و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان
متاهل جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند(چون فکر اجاره
خونه و غذا و.... نیستن همون علی بی غم خودمون) ، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری
روم برای مردان جوان ممنوع کرد... در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی
کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را
اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل
برسانند... در روایت دیگر گفته میشود که ولنتاین به این دلیل کشته شده است که سعی داشته تا
مسیحیانی را که به دست رومیان زندانی و اغلب مورد شکنجه بودند را از زندانهای رومیان فراری
دهد.. به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده
است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود
که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا
به روایات متعدد کور نیز بوده است... در این نامه فرستاده شده به جای امضا عبارت From your
valentine! نوشته شده بود؛ عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه
امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت
دیرینه ولنتاین زندانی باشد... شاید هم سر کار گذاشتن و خندیدن.... به هر حال روایات درباره ولنتاین
بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات
بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده
است.... پس آی پسرا آی دخترا ولنتاین یادتون نره مخصوصا پسرا که همیشه موقع اتفاقهای مهم آلزایمر
می گیرن.... حالا می ریم سراغ عرق ملی و..... جشن مژدگیران این جشن که گاهی در کتب به نامهای
مرد گیران ،مزد گیران و مژدگیران و یا جشن گل نیز نامیده شده. در روز اسپندارمزد* در ماه اسفند برگزار
می شده که بنا به گاه شمار پیشین زردشتی روز پنجم از آغاز اسفند و بنا به تقویم امروزین روز بيست
ونهم از بهمن می شود . در این روز که روز بزرگداشت ایزد اسپندارمزد یا همان فرشته نگهبان زنان
است .زمام امور به دست زنان می افتاده و گاه دیده می شده که حتی شاه نیز در معیت زنان خود در
انظار عمومی ظاهر می شده .در این روز زنان به خواستگاری مرد دلخواه خود می رفتند و از او تقاضای
ازدواج می کردند (وای چه خوب بوده) و مردان به همسر و یا معشوق خود هدیه و گل اهدا می کردند به
نحوی می توان این جشن را جشن عاشقان نامید . . دیگه واقعا لاو بترکونید
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه
حالا هر کی عاشقه نظر بده
فعلآ . . . +نوشته هايي در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:51 توسط نگار | قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند : دور باید شد ، دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود هیچ آیینه ی تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد چاله آبی حتی مشهلی را ننمود دور باید شد دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست . همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرد دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است مردم شهر به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس ترا می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریا ها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریاها شهری است ! قایقی با ید ساخت . سهراب سپهری
+نوشته هايي در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:51 توسط نگار | شبهاي دراز زمستان را
طاقت مي آورم
و در تنهايي بي ترانه ي خويش
به جاي گريه و بهانه
به قنديل هاي خاطره
دل خوش مي كنم
اما
بهار كه از راه مي رسد
پاي هر درخت پر شكوفه اي
در باوز فاصله ها
ابر بغضم
همنواي باران مي شود
نظر فراموش نشه +نوشته هايي در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:54 توسط نگار | |
دل می گیرد و می میرد و هیچکس سراغی از آن نمی گیرد ... ادعای خدا پرستیمان دنیا را فرا گرفته ولی با خود نمی دانیم چگونه خلق شده ایم ... غربتم را پیش چشم های تو حکایت می کنم ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آواي خاموش : ترانه جونم گمشده در غبار فردا : نيلوفرگلم قانون مرگ يلداي عاشق: محمد بلاگفا بيوگرافي واخبار جديد هاليوود دل شكسته همه جي از همه جا : شروين منم مثل خودت تنهام : سارا دوست ندارم قلبم شكست تقديم به بهترينم كه آخرينم شد : آرمان صفحه ي دوست داشتني: امير مجنون تنهايي ديوونه خونه ي دانيال و رفقاش موجودات افسانه اي شهر احساسات : ياسي جون رنگ زرد پاييز : نونو جون كامي هومي با يلدا خانوم گل مدرسه ي ما : آقا برديا آيدا يكي يه دونه آپلود آهنگ رپ :رامتين از زندگي خسته ام : غريب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |